|
کاش من یک بچّه آهو می شدم می دویدم روز و شب در دشت ها توی کوه ودشت وصحرا روزوشب می دویدم تا که می دیدم تو را کاش روزی می نشستی پیش من می کشیدی دست خود را بر سرم شاد می کردی مرا با خنده ات دوست بودی با من و با خواهرم چون که روزی مادرم می گفت: تو دوست با یک بچّه آهو بوده ای خوش به حال بچّه آهویی که تو توی صحرا ضامن او بوده ای ! پس بیا من بچّه آهو می شوم بچّه آهویی که تنها مانده است بچّه آهویی که تنها و غریب در میان دشت وصحرا مانده است روز و شب در انتظارم ، پس بیا دوست شو با من ، مرا هم ناز کن بند غم را از دو پای کوچکم با دو دست مهربانت باز کن
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:56  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
|
|