|
کبوترای قفسی می میرن از دلواپسی
منم کبوتر قفس نزار بشم که بی نفس يا مولا دراين باديه با پاي برهنه وبا لباني تشنه ازعشق توبي قراروتنها قدم بر مي دارم تا درزيرطاق بي انتهاي آسمان با شلاق خورشيد نفسم جوابي قانع كننده براي تمامي ابهامات ذهنم بيابم ولي مي دانم اين زمين جاي ماندن نيست گذر گاه دل است كه راه گم گشتگان در آن رحل اقامت مي گذارند تا دربهبوهه آمدن ها و رفتن ها برگ سفيدي در دفتر زندگيشان باقي گذارند ولي چگونه...؟!! اي معشوق عاشقان بيا كه دل عاشقم بي قرار است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:35  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
|
|