|
کبوترای قفسی می میرن از دلواپسی
منم کبوتر قفس نزار بشم که بی نفس يا مولا دراين باديه با پاي برهنه وبا لباني تشنه ازعشق توبي قراروتنها قدم بر مي دارم تا درزيرطاق بي انتهاي آسمان با شلاق خورشيد نفسم جوابي قانع كننده براي تمامي ابهامات ذهنم بيابم ولي مي دانم اين زمين جاي ماندن نيست گذر گاه دل است كه راه گم گشتگان در آن رحل اقامت مي گذارند تا دربهبوهه آمدن ها و رفتن ها برگ سفيدي در دفتر زندگيشان باقي گذارند ولي چگونه...؟!! اي معشوق عاشقان بيا كه دل عاشقم بي قرار است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:35  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 21:20  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:57  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
کاش من یک بچّه آهو می شدم می دویدم روز و شب در دشت ها توی کوه ودشت وصحرا روزوشب می دویدم تا که می دیدم تو را کاش روزی می نشستی پیش من می کشیدی دست خود را بر سرم شاد می کردی مرا با خنده ات دوست بودی با من و با خواهرم چون که روزی مادرم می گفت: تو دوست با یک بچّه آهو بوده ای خوش به حال بچّه آهویی که تو توی صحرا ضامن او بوده ای ! پس بیا من بچّه آهو می شوم بچّه آهویی که تنها مانده است بچّه آهویی که تنها و غریب در میان دشت وصحرا مانده است روز و شب در انتظارم ، پس بیا دوست شو با من ، مرا هم ناز کن بند غم را از دو پای کوچکم با دو دست مهربانت باز کن
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:56  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
امام رضا جو
بذار مهمان خونت بشم خواهش ميكنم منتظر كارت دعوتت ميمونم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:43  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
اگر چه از غيبتت قرن هامی گذرد ولي چرخ زمان هرگز غم بي تو بودن را بر ما آسان ننموده است اگر چه در آسمان هزاران ستاره ظهور كرد ولي همه آنها را به لحظه حضور تو نفروخته ايم درست است كه در باغبسيار غنچه سر بر آورد وشگفت ولي هيچ يك از آنها را با جلوهاي از گل وجودت معاوضه نه; كه حتي مقايسه هم نكرديم اگر چه بهاران بسياري را ديده ايم ولي همچنان درخزان بي تو بودن چشم انتظار يك نگاه تو مانده ايم دروادي انتظارما ديگرشب و روز معنا ندارد تمام عمرما در دو روز خلاصه شده كه يكي امروز است وديگري فردا امروز كه چشم در راه و پا در ركابيم تا سرو جان نثار قدومت كنيم و فردا كه بهار زندگيست فردا قابي ست تا تو وچشمان خدايي تو را در آغوش كشد و ما عمري ست كه منتظر فرداييم به اميد فردايي كه بيايي
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:2  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
ویـنـقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم آسـمــانـــا زره عـــمــر مـــرا زود بــکـش کـه اگـر دیـر کشی پیر و زمـین گیر شوم
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 7:56  توسط آرام ( گل عمویی ) و عمو
|
|
|